تبليغاتX
باریکه راه مهتابی
تو بلدی زندگی کنی ؟

A Man Called Old Fashion
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 8:12 بعد از ظهر توسط لیلا |

بایست، نرو!

ما چشم به راه تابستان بودیم- زمستان آمد.

ما به خانه ها رفتیم
اما آنجا برف می بارید.
ما چشم به راه فردا بودیم
هر روز در انتظار فردا بودیم.
ما چشمهای مان را پشت پرده ی مژه ها پنهان می کنیم.
در چشمهای مان فریاد “به پیش!”
در چشمهای مان دستور: “بایست!”
در چشمهای مان به دنیا آمدن روز
و مرگ آتش.
در چشمهای مان شب پرستاره،
در چشمهای مان بهشت گمشده،
در چشمهای مان درِ بسته
تو کدام را برمی گزینی؟ بردار!
تشنه بودیم، آب نبود.
روشنایی می خواستیم، ستاره نبود.
زیر باران بیرون شدیم
و از جدول خیابان ها آب نوشیدیم.
ما ترانه می خواستیم، واژه نبود
می خواستیم بخوابیم، رویا نبود.
ما سوگوار بودیم و آرکستر والس می نواخت…


ترانه یی از وکتور تسوی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 1:36 بعد از ظهر توسط لیلا |

بلند شو پسرم !

گرگ، شنگول را خورده است

گرگ منگول را تکه تکه می کند

بلند شو پسرم!

این قصه برای نخوابیدن است

گروس عبدالملکیان

+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 0:37 قبل از ظهر توسط لیلا |

نفسم گرفت از این شهر

در این حصار بشکن...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط لیلا |

برای ایران

به خاطر ایران

به خاطر ایران آباد ،آزاد و دانا

به امید روزهای روشن فردا رای می دهیم.

منبع : گلرخ نفیسی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 4:37 بعد از ظهر توسط لیلا |

من و تو
پيرمرد گفت: ...حقيقت بين ماست. حقيقت، انسان است. حقيقت من و توييم پسرجان، من و توييم. چيزی بيرون از بشر وجود ندارد. حقيقت، فهمِ درستِ دنيای واقعی است. حقيقت، همان چيزهايی‌ست که بين همه‌ی مردم جريان دارد. تو بارها با آن روبرو شده‌ای.
پسرک با حيرت گفت: راستی؟
پيرمرد گفت: حقيقت هرلحظه شکلی دارد. هم يکی‌ست و هم بسيار. حقيقت چون ساقه‌ی نی‌يی‌ست که کنار کلبه‌ی من سبز شده. می‌توان آن را چون قلابی در دست ماهی‌گيران ديد. می‌توان آن را چون حصيری در زير پای مردی يافت. می‌توان آن را در سقف کلبه‌ی پيرزنی مشاهده کرد. دام و حصير و سقف. اين‌ها صورت‌های گوناکون يک حقيقت است که همان نی باشد. تو می‌پرسی کدام؟ پاسخ به دست زمان است. پاسخِ هر لحظه را در خودِ آن لحظه بايد يافت. می‌فهمی؟
پسرک گفت: من برای فهميدن بسيار کوچکم. بسيار نادانم.
پيرمرد در برابر او سه چيز گذاشت، قلمی، و نيزه‌يی و نی‌يی: وقتی هست برای نوشتن، وقتی برای جنگيدن، و وقتی برای نغمه سر دادن. زمانی بايد نوشت. زمانی بايد جنگيد، و زمانی بايد به صدای خود گوش داد. پاسخ، هميشه فرق می‌کند.

حقيقت و مرد دانا - بهرام بيضايی
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:21 قبل از ظهر توسط لیلا |

دلتنگی...

در اندرون من بشارتی هست.                                                                                                  عجبم می آید ازین مرمان که بی آن بشارت شادند. اگر هر یکی را تاج زرین بر سر نهادی ، بایستی که راضی نشدندی که :" ما این را چه می کنیم؟ ما را آن گشاد اندرون می باید. کاشکی اینچه داریم همه بستندی و آنچه آن ماست به حقیقت به ما دادندی."

مرا گفتندی ، به خردگی ، "چرا دلتنگی ؟"                                                                                 مگر جامه ات می باید یا سیم؟                                                                                             گفتمی :"ای کاشکی این جامه نیز که دارم بستدیتی و از من به من دادیتی."

شمس- من و مولانا (کودکی)

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 3:16 بعد از ظهر توسط لیلا |

سعدی

عجبست با وجودت که وجود من بماند              تو بگفتن اندر آیی و مرا سخن بماند

در روز عالیجناب سعدی جز فرود آوردن سر احترام چه می توان گفت که:

بوریا باف گرچه بافنده است              نبرندش به کارگاه حریر

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط لیلا |

حقیقت مثل گل سرخ ، خار دارد.

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 11:48 بعد از ظهر توسط لیلا |

سال نو مبارک!

آواز بامداد گنجشکان را می شنوی ؟ بهار آمده است.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 1:18 قبل از ظهر توسط لیلا |

لادنم گل داده است ، همان که پارسال عید از کلاچای آورده ام . گلهای نارنجی و آجریش آغوش باز کرده اند برای بدرقه اسفند.

پاهایم زق زق می کنند بس که توی آب بوده اند ... اوه اوه جدی جدی بهار دارد می آید...

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 12:34 بعد از ظهر توسط لیلا |

این صفحه را باز کردم تا به اسفند در نیمه راهش سلام کنم . به ماه تنهای سال که همه در انتظار پایانش ، در انتظار بهاری سبز روز می گذرانند .

اسفند ماه آخر سال : سلام.

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 11:40 بعد از ظهر توسط لیلا |

آواز

کاش بلبل خموش بنشیند ، تا خر آواز خود تمام کند.

عالیجناب سعدی

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 10:17 قبل از ظهر توسط لیلا |

 
تو را در روزگاری دوست دارم که ...


نه معماری بلندآوازه‌ام
نه پيکره‌تراشی از روزگار رنسانس
نه آشنای ديرينه‌ی مرمر
اما
می‌خواهم بدانی
تن زيبای تو را چگونه ساخته‌ام
با گل و ستاره و شعر آراسته‌ام
و با ظرافت خط کوفی.

...

مگر می‌توانم
در ميدان‌های شعر فرياد نزنم:
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم.
مگر می‌توانم
خورشيد را
در کشوهايم نگه دارم
مگر می‌شود
با تو
در پارکی قدم بزنم
و ماهواره‌ها
کشف نکنند
که تو دلدار منی.

...

بانوی من
شعر
آبرويم را برده است
و واژگان
رسوايت ساخته‌اند
من
مردی هستم
که جز عشقم را نمی‌پوشم
و تو
زنی
که جز لطافتت را.

...

بانوی من
آرزو دارم
در روزگار ديگری
دوستت می‌داشتم
روزگاری
مهربان‌تر
شاعرانه‌تر

...

آرزو می‌کردم
باتو شام می‌خوردم
شبی در فلورانس
آن‌جا که پيکره‌های ميکل آنژ
-هنوز هم-
نان و شراب را
با جهان‌گردان قسمت می‌کنند

...

آرزو می‌کردم
تو را
در روزگار ديگری می‌ديدم
روزگاری
که گنجشکان حاکم بودند
آهوان
پليکان‌ها
يا پريان دريايی.
نقاشان
موسيقی‌دان‌ها
شاعران
عاشقان
کودکان
و يا ديوانه‌ها.

...

اما افسوس
دير رسيده‌ايم
ما گل عشق را می‌کاويم
در روزگاری
که عشق را نمی‌شناسد.

نزار قبانی
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 4:11 بعد از ظهر توسط لیلا |

این همان ابر است ...

آخرش باریدی ...

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط لیلا |